اینو بخونید و ببینید خودتون چی قضاوت میکنید....



  یه داستان که شاید یه تجربه باشه واسه همه ی ما....


 

 

 

 


 


مردی وارد گلفروشی شد تا دسته گلی برای مادرش -که در

 

شهر دیگری زندگی می کرد-سفارش دهد و با


پست برای اوبفرستد. وقتی از گلفروشی خارج شد


دختر کوچکی را دید که کنار در نشسته و گریه می کند.


مرد نزدیک دخترک رفت و از او پرسید:


دختر خوب چرا گریه می کنی؟


دخترک گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی


پولم کم است.


مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا ، من برای تو یک دسته گل


خیلی قشنگ می خرم تا ان را به مادرت بدهی.


وقتی هر دو از گلفروشی بیرون آمدند دختر بچه در حالی که گل


را در دستش گرفته بود و لبخندی از سر رضایت و خوشحالی بر


لبانش بود ، مرد به او گفت: می خواهی که تو را برسانم؟


دختر بچه گفت: نه... تا قبر مادرم راهی نیست...


مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید. بغض گلویش را گرفت و


دلش شکست و اشک از چشمانش جاری شد.


طاقت نیاورد. به گلفروشی برگشت ، دسته گل را پس گرفت و


200 کیلومتر رانندگی کرد تا با دستان خودش آن دسته گل را به


مادرش تقدیم کند...!!!!




 

 جمله پایانی:


به جای تاج بزرگی از گل که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،


شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.!!

 

 


 ((شکسپیر ))              

          

 

 


 



Blog Skin